
زندگی مثل شعله پخش کُن در امتداد زمان هست
نیم ساعت قبل از رسیدن مسیح، غذا رو میذارم تا گرم بمونه…
اکثرا ساعت ۱۰ میرسه…ساعات انتظار را دوست دارم…
گرم نگه داشتن غذا سر موعد را دوست دارم
به لباس هام فرصت زندگی میدم…
انرژی شون را فقط برای تولد و مهمونی نگه نمیدارم…
امروز برای کم کردن فشار کاری روی هم گروهی هام، این عکس را گذاشتم پس زمینه ام …
خندیدیم و تا عصر مدام یادمون میومد و بازم میخندیدیم
بعدازظهر کارها تموم شد و متوجه نشدیم چه حجم زیادی از کار را انجام دادیم چون شادی در لحظات مون بود….
این روش را از کتاب “ماهی” یاد گرفتم …یه بازی راه میندازی و در این بازی شروع میکنی وظایف کاری ات را با لذت انجام دادن …
هم گروهی هات را دوست داری و بهشون کمک میدی و اونا هم دوستت دارند و کنارتن
چیدن خوراکی ها و لذت دیدن نظم و رنگ شون را دوست دارم
من زنانگی را در سکون های به موقع زندگی، بیشتر چشیدم …
توقف در جایی بدون اینکه دغدغه دیگران را داشته باشی…
دغدغه اینکه این چی گفت اون چی کار کرد …
فقط بشینی و صبوری کنی و در انتظارهای لذت بخش باشی…
با خودت و جهان اطرافت هم فرکانس بشی…
من زنانگی را در رنگ ها و طرح ها و انرژی و طبیعت زندگی کردم
و خدایی که در این نزدیکی است …
این آبشار عود خیلی حس آرامش و عبادت برام داره…
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند…
دیدگاه ها (20)
رویامی گوید:
۲۴ دی ۱۴۰۳ در ۱۱:۳۴چه پست دل انگیز بود،🌈ممنونم مهشید جان
مهشیدمی گوید:
۲۹ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۵۱رویا جان 💓💓
Nazaninمی گوید:
۲۴ دی ۱۴۰۳ در ۱۱:۴۱سلام مهشید جان چه قدر نوشته هاتون دلنشینن چه قلم زیبایی دارین ممنونم که اگاهی هاتون رو با ما به اشتراک میزارین💓
امیدوارم هر روز زندگی تون قشنگ تر بشه و ماهم لذت ببریم از دیدن این همه زیبایی 🙂
مهشیدمی گوید:
۲۹ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۵۰نازنین عزیز
سلام به روی ماه تون
ممنونم از شما
خوشحالم حس خوبی داشته 💓💓💓
رویامی گوید:
۲۴ دی ۱۴۰۳ در ۱۱:۴۱ن تو می مانی نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
مهشیدمی گوید:
۲۹ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۵۰رویا جان 😘
منیرهمی گوید:
۲۴ دی ۱۴۰۳ در ۱۱:۵۲چقدر دوست دارم مهشید نازنین😘😘😘
قرار بود از رابطه با خدا هم برامون بنویسی من بیصبرانه منتظرم🫶
مهشیدمی گوید:
۲۹ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۵۰منیره جان بله چشم 😘😘😘
Leilaمی گوید:
۲۴ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۲۴یه زمانی نشر فردا کار میکردم 🥹
مهشیدمی گوید:
۲۹ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۴۹واقعا؟ چرا ناراحت هستین؟
نرگسمی گوید:
۲۴ دی ۱۴۰۳ در ۲۰:۱۹سلام مهشید 🌷🌷
انرژی گرفتم ممنون💕😘
چه ظرف چوبی خوشگلی😊😍
مهشیدمی گوید:
۲۹ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۴۹سلام نرگس عزیزم
❤️❤️❤️😘
دریامی گوید:
۲۵ دی ۱۴۰۳ در ۰۳:۵۳چه حس خوبی داشت متن و عکسها و آبشار عود 🫠
مهشیدمی گوید:
۲۹ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۴۹دریا جان❤️
نرگسمی گوید:
۲۵ دی ۱۴۰۳ در ۲۳:۵۲مشهید جانم میشه درمورد مهارت برخورد با ادم های مغرور توضیح بدی🙏
مهشیدمی گوید:
۲۹ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۴۸نرگس جان چشم ❤️
فاطمهمی گوید:
۲۷ دی ۱۴۰۳ در ۰۱:۰۲واقعا وقتی آدم به جایی برسه که دغدغه دیگرانو نداشته باشه زندگی تازه شروع میشه
مهشیدمی گوید:
۲۹ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۴۶دقیقا فاطمه جان❤️
ماه ستیمی گوید:
۲۷ دی ۱۴۰۳ در ۲۰:۵۰دقیقا گرانبها جان 🙂
این ماه که توی امتحاناتم بودم و فشار و استرس زیاد بود و چند تا تنش بدجور:)
و من کلا توی انرژی مردونه ام رفته بودم.توی فاز رقابتی و جنگندگی. و واقعا نمیدونستم چی سرم داره میاد تا اینکه به خودم اومدم و دیدم چند روزه مدام پرخاشگرم. انگار یه چیزی درونم شعله ور شده و میخواد بسوزونه منو؛دقیق تر شدم و علتش رو فهمیدم . (انقدر کنکاش کردم که دلایلش رو دقیقا و به عینه فهمیدم و حلش کردم.هر چند با گریه همراه بود)
واقعا بعضی وقت ها آدم وقتی خلاف طبیعتت رفتار کنی؛ طبیعتت هم باهات لج میفته.
خلاصه که با حل شدن اون درگیری های درونی ؛ منم به آرامش رسیدم و دمنوش درست کردم و پادکست گوش دادم و زندگی بیرونی رو سر و سامون دادم 😄
یه ستیِ کوچولو داره توی وجودم زندگی میکنه و عاشق اینه بهش توجه کنم.وقتی بهش کم توجهی بشه دقیقا عین یه بچه ی خردسال شروع به بهونه گیری و اذیت میکنه.و اینو هم فهمیدم که رسیدگی به اون بچه به جز خودم وظیفه ی هیچ کسی نیست.😅💙
مهشیدمی گوید:
۲۹ دی ۱۴۰۳ در ۱۲:۴۵ماه ستی عزیزم❤️
چقدر سفر قهرمانی جالبی بوده
خوشحالم در انتها به آرامش و به نتیجه جالب رسیدی❤️