ESC را فشار دهید تا بسته شود

۳۹) خودمراقبتی (قسمت پنجم: تمرکز روی خودم)

چند ماه قبل، رفته بودیم کوه و تو آلاچیق منتظر بودیم یکی از دوستان همسرم هم به ما برسند…

همزمان با آمدنش، یه آقایی با دو دختر کم سن داشتند رد می شدند، دوست همسرم اشاره کرد که ما اینها را ببینیم…

اون آقا، موهاش جوگندمی بود و دو دختر همراهش بودند که به نظر میرسید خواهر باشند…

دوست همسرم در موردشون با ناراحتی و حرص زیاد گفت:

این آقا قطعا پول داره که دو تا دختر باهاشن!!! وگرنه تو این سن و سال، چرا این دخترها باید با این باشند؟

دوست همسرم هم همین حدود سن داره و مجرد…

ناراحتی اش قابل درک بود…چون شرایط ازدواج سخت شده …برای دخترها پول مهمه و کلا پول برای ازدواج نیازه…

داشتم فکر میکردم که این سه نفر، شاید پدر و دختر بودند! شاید دایی و خواهرزاده بودند…شاید عموشون بود …

چرا باید روی آنها زوم میشد وقتی داستان اینها مشخص نیست؟

به فرض داستانی که ساخته بود هم درست باشه، چرا باید بهشون توجه کنه؟

آیا سبک زندگی و استانداردش این هستش که در سن ۴۰ سالگی دو تا دختر کم سن باهاش باشند؟ (با شناختی که ازش داریم میدونیم سبک زندگی اش این نیست)…

دوست همسرم استانداردهایی برای ازدواج داره که کمی سختگیرانه است ولی قابل احترام و خوبه…تعجب کردم که به این سبکی که تو داستانش ساخته و پرداخته بود داشت بها میداد!

ما اومده بودیم همگی کوه که لذت ببریم …که آرامش داشته باشیم …که رفرش بشیم برای شروع یه هفته دیگه …

نشستیم …

موبایلش را درآورد و از اخبار گفت …از کشته شدن فلانی و …

و بعدش هم در مورد فرد دیگری که من نمیشناختم صحبت شد با حرص:)

یه دفعه هم گفت پاشید بریم دیگه … ما چون وسیله هامون را باید جمع میکردیم، یه دو سه دقیقه وقت نیاز بود و ایشون خیلی مضطرب بود و نمیتونست کمی صبر کنه  استرس داشت…

من از این افراد کم و بیش در زندگی ام دیدم…تمرکز زیادی روی داشته های دیگران دارند…نه اینکه حسود باشند و یا تنگ نظر…بلکه مقایسه گرن…مدام در مورد دیگران داستان میبافن یا اگر واقعیت را بدونن حرص میخورند و مقایسه میکنند و …

یکی از دوستانمم همین طور هست…هر حرکتی از دیگران را یه داستان میسازه و حرص میخوره در حالیکه ۹۹ درصد داستان هاش هم واقعی نیست…

دیدین برخی مردم وقتی در جمعی حضور دارند جقدر روی همه چی دقیق هستند؟ کی چی پوشیده؟ کی با کی داره تیک میزنه؟ چرا اون دختر تو تور رفت جلوی اتوبوس نشست لابد با اون پسره سر و سری داره! یک ماه پیش  ۴ تا النگو دست مینا جون بود الان دیدم ۵ تا شده خدا بده برکت:) …زهرا تازه رفته بود کاشت ناخن، دیدم دوباره رفته حذف کرده و رنگ جدید زده! چه نیازی بود میذاشت یک ماه بشه و بعد ریمو کنه …

اینها همگی داره وارد مغز ما میشه…ذهن ما را به خودش اختصاص میده …وقتی با حرص و مقایسه هم باشه دیگه میشه سموم مغزی …

گاهی سر کار می بینم همکارانم در مورد چیزی که اتفاق افتاده صحبت میکنند که در همان واحد ما هم بوده و من ندیدمش…چون تمرکزم روی دیدن بقیه نیست …روی خودم و کارم متمرکزم…

میتونم بگم این خصوصیت را اگه تقویت کنیم خیلی خیلی پیشرفت و آرامش داره برامون…

ذهن ما نیاز به تنفس داره و ما مدام بهش هوای بد وارد میکنیم و ذهن کور میشه…

استرس و اضطراب ها از همین چیزها میاد …از اینکه ما نکنه عقبیم؟ بقیه دارند کیف بیشتری میکنند لابد…

در واقع ما به یه آدمی تبدیل میشیم که در جنگ درونی خودمون هستیم…

مواظب خودتون، نگاه تون، و روح تون باشین…

مهشید

مهشید هستم.یه دختر دهه شصتی که نرم افزار کامپیوتر خوندم. دیجی بها dgbaha برگرفته از عبارت "دختر گرانبها" است. تلگرام : t.me/dgbaha

دیدگاه ها (34)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *