
یکی از رفتارهایی که آدمها را کاریزماتیک تر میکنه، عدم واکنش به چیزهای بیهوده است.
دیدین برخی سلبریتی ها خیلی مصاحبه میکنند و جواب می دن؟
به طور مثال یه جنجالی بین دو خواننده خانم در خارج از کشور رخ داده بود…
یکی شون سن بیشتر و صدای قشنگ تر داره و اصلا قابل مقایسه با اون یکی نبود…اما متاسفانه شروع کننده این داستان بود…
و دیگری سن کمتر و محتوای اشعارش جوان پسندتر.
اون خواننده ای که صدای خوبی داشت، با این مصاحبه سطح پایین سعی کرد که وجهه اون یکی را بیاره پایین در حالیکه خودش موفق بود و نیازی به این کار نداشت…
مثلا ما کمتر می بینیم جناب علی نصیریان بی هدف صحبت کنند و یا پشت کسی حرف بزنن و یا اصلا نیازی به گفتن خیلی از حرف ها نمی بیننن…
اینکه لقب استاد به آقای نصیریان رسید، امضایی بود که ایشون زیر کارهاشون و رفتارشون زدند…
یا خانم لیلا حاتمی در کمتر مصاحبه ای دیده شده…یا اقای فرامرز قریبیان دیدین حرف بیهوده بزنه؟
این اشخاص کاریزما دارند.
یا مثلا در سریال شهرزاد، شیرین اون زنی بود که خیلی زیاد حرف میزد، نسنجیده حرف میزد…ولی شهرزاد، به موقع جواب می داد…وارد بازی های شیرین نمیشد و اگر مجبور میشد جایی دفاع کنه، حرفاش سنجیده و با صلابت بود…
مخاطب ها، از هر قومیت و هر فرهنگ و هر شهر و جایگاهی باشند، با هر سطح فکری بالا و یا پایینی، به مرور آگاه میشن که چه کسی حرفاش درست تر هست و چه کسی فقط لب و دهان هست…
حالا این عزیزان شناخته شده هستند و در سطح کلان مثال زدم…
ما در سطوح عادی زندگی و اجتماعی، میتونیم کار درست را الگو قرار بدیم…
مثلا وقتی کسی به هدف چزوندن داره با ما رفتار میکنه، اینجا شرح خودت و حقایق وجودی ات برای اون شخص بی فایده است…چون نیامده که بشنوه…اومده به هدف برسه و گوشاش را ببنده و بره…و در انتها بگه: وای خوب زدمش زمین…
بگو باشه شما درست میگی…بگو باشه چشم:)
البته شما وقتی با خودت در صلح باشی و به خودت باور داشته باشی و در سفر قهرمانی رشد قرار داری، این کار برات هم ساده است و هم عقلانی…
ساده است چون جواب دادن و توضیح دادن به کسی که گوشاش را گرفته سخت تره برات…ساده است چون وقتت با ارزش تره برات…ساده است چون روح و روانت در اولویت هست برات…
حالا کمی ریزتر بشم:
در زندگی زناشویی این رفتارها هم جنگ بیهوده است و هم سودی نداره و به موفقیت نمی رسونه شما رو:
در زندگی اونقدر مسائل وجود داره که میشه به جنگ تبدیل بشه….ولی وقتی شما ترفندها را یاد میگیری، می بینی زندگی اتفاقا ساده است و مشکل خاصی نداری و حس خوشبختی و رضایت بیشتر میکنی…
مثلا خواهرشوهرت بهت گفته که چقدر شلخته ای….
و شما شلخته نیستی و به اونم ربطی نداشته …
اینکه بخوای گریه کنی و روزها این حرف را با خودت حمل کنی و قلبت به درد بیاد به جاش به خواهر شوهرت بگو چشم و لبخند بزن…
(امیدواریم روزی در جامعه زنان نخوایم تقابل رفتار فامیل شوهر و عروس را مثال بزنیم)
وقتی فامیل و دوستی داره بهت متلک میندازه و میگه دیر شد بچه دار نمیشی؟
بگو باشه چشم برنامه ریزی میکنم انشاله …
دفعات بعدی میپرسه بخند و بگو: وای یادم رفت برنامه بریزم:)
و خیلی از این مثال ها….
باور کنین خیلی از مشکلات ما خانم ها، به خاطر حرفها و رفتارهای بقیه است که ارزشمندی نداره ولی ما بهش ارزش زیادی میدیم و سنگینش میکنیم و مثل یه وزنه با خودمون این طرف و اون طرف می بریمش و مثل یه خوره روحی برامون میشه ….
در حالیکه اگر مهارت مقابله را یاد بگیریم به خودمون خیلی کمک کردیم و اینقدر حس بد نداریم…
باور کنین این مهارت را اگه به دست بیارید، به رفتار دیگران حتی میخندین…چون متوجه می شین براتون وقت میذارن…پیگیرتونن..رصدتون میکنن…در مرکز توجهشون هستین …متوجه میشین که اونها نیاز دارند توسط شما دیده بشن…دوست دارند به هدف هایی در برابر شما برسن ….بذارید اونها در همون میدان اشتباه بجنگن ولی وارد میدان اونا نشین…
اینگونه، لطف بزرگی به روح و آرامش تون کردین….
دیدگاه ها (56)
نازگل_بانوومی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۸:۱۵ممنون مهشید جان
مهشیدمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۹:۴۷نازگل جان ارادت عزیزم
سارینا_مسعودمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۹:۱۸مهشید جان
این مدل بیخیالی که شما ازش صحبت میکنین به نظرم به عزت نفس هم برمیگرده نه؟
کسی که خودشو قبول داره و خودشو دوست داره، حرفهای بقیه هم براش کم بها میشه به نظرم.
مثلا من لاغرم ولی خوش اندامم.یکی از همکارم زیاد بهم میگه چاق شو
اصلا برام اهمیتی نداره چون اندامم مورد قبول خودمه
ولی اینکه یکی چاق باشه و روش اثر نذاره هم مهمه.اینکه ما چیزی مثل چاقی داریم و میدونیم بده ولی بازم اثری نکنه این خیلی خوبه.
چون کسی که چاقه خودش میدونه و دلیلی نداره یکی به روش بیاره و آینه دستشویی بشه براش.
اونایی که عزت نفس دارند خیلی خوشبخت ترن به نظرم….
نازیلامی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۲۰سلام نازگل بانو جان
خیلی ممنونم برای اون فایل ها
خیلی خوب جمع شده بودند
چقدر مهربونین
یه پیشنهاد داشتم
کار خیرتون را اینجا هم بذارید
اینجا تو سایت مهشید جان بذارید عالی میشه
منظورم اینه که تاپیک تاپیک بیاریدش اینجا
البته فکر کنم شما نتونین چون اینجا نمیشه تاپیک زد و خود مهشید جان باید تاپیک بزنه
میشه؟
مهشیدمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۴۲سلام نازیلا جان
پیشنهاد خوبی دادین.
برای امانت داری، باید نام بانوآرتمیس در نوشته ها ذکر بشه و کاملا مشخص باشه که ایشون نوشتند…
و ایجاد تاپیک برای کاربر در قسمت فنی سایت تیکت گذاری شده و انشاله در سال آینده انجام میشه.
این کار را اگر خانم نازگل در قسمت تاپیک انجام بدن عالی میشه ولی نمیدونم تمایل دارند و یا فرصتش براشون فراهم میشه یا خیر…
نازگل_بانوومی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۴۳انشالله اگه خدا بهم توفیق و سعادت بده حتما

ممنون از سخاوت شما
مهشیدمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۲۴انشاله عزیزم


نازگل_بانوومی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۴۰خواهش میکنم عزیزم. انشالله استفاده کنید
کبوتربانومی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۴۲سلام مهشید جون
.

.
بله من مدت زیادی هست که با آدم های سمی زندگیم قطع رابطه کردم تا بیشتر از این آسیبی نبینم و دیگه با هیچکس جنگ بیهوده نمی کنم و وقتم رو پای آدم های سمی هدر نمیدم .
اگر هم کسی چیزی به من بگه یا اصلا جوابش رو نمیدم یا در آرامش کامل بدون توهین مثل یک خانم بالغ و باوقار بهش پاسخ میدم چون اعتقاد دارم هرکس هر رفتار زشتی انجام داد قرار نیست من مثل اون باشم و رفتار زشت اون آدم رو انجام بدم .چون من کبوترم و اونا یه نفر دیگه و من قرار نیست جواب آتیش رو با آتیش بدم گاهی وقتا میشه جواب آتیش رو نداد یا اون آتیش رو با آب جواب داد تا اون آتیش کمتر بشه یا خاموش بشه تاشرش دامنت رو نگیره.
همون جور که توی پست قبل توی یکی از کامنت ها گفتم منم از وقتی که رابطه ام رو با فامیل قطع کردم تازه فهمیدم که اونا چقدر پیگیر و فضول تمام کارهای من در زندگی بودن کارهایی که حتی خودمم کمتر بهشون فکر میکردم وکمتر برای خودم اهمیت داشته ولی برای اونا اهمیت زیادی داشت و تمام دغدغه شون شده بود .
اونا هم شده خیلی بهم میگفتن تو چرا ازدواج نمی کنی؟ همه دوستات نامزد دارنایا چرا فلان رشته رو خوندی ؟بیسار رشته بهتر نبود یا چرا اندامت اینجوریه و خیلی لاغری ؟چاقی خوبه و برو چاق شوتا خوشکل بشی یا نگاه پوستت تو آینه کردی؟ چرا انقد پوستت داغونه؟یا چرا با پسرا دوست نمیشی ؟چرا مثل اُمُل هایی و دمده ای؟اصلا با کلاس نیستی؟رفتارهات چیپ و بی کلاسیه.
اینا حرف هایی بود که خیلی بهم میزدن هیچوقت من این حرف ها برام مهم نبود چون من خودم رو خیلی دوست دارم و با جسم و روحم به یک صلح مطلق رسیدم و خودمو با تمام خوب و بد هام پذیرفتم ولی برای مادر و پدرم که زن و مرد ساده و زودباور و دهن بینی هستن چرا خیلی مهم بوده .
من همیشه هم سعی کردم از حاشیه ها دور بمونم و خودم رو به خاطر مسائل بی اهمیت سرزبونا نندازم .
من اینجام که رشد کنم و آینده بهتری رو بسازم مهشید جون
مهشیدمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۵۴کبوترجان

از اون دلبرهای خط کشی شده
دختر خوبم
چقدر عالی هستش که داری سفر قهرمانی میری و برای ما مینویسی
خیلی انرژی خوب ازت میگیرم
من هنوز معتقدم دلبری
یه موردی هم گفتی در مورد چیزاهایی که برای خودمون اهمیت کمتری داره ولی افراد سمی خیلی بهش توجه میکنند…علتش این هستش که اون افراد در محلی ایستادند که شما ازش رد شدی…همونجا باید متوجه باشیم که رشد کردیم…
مردم با تمرکز روی دیگران، خیلی چیزها از دست میدن:
وقت شون
تمرکزشون روی خودشون و رشدشون
آرامش شون
کشف مهارت هاشون
و…
یه مورد جالبی این اواخر برای خودم رخ داد …من یه مورد مثبتی داشتم که چون خیلی روتین زندگی ام بود، مرکز توجهم نبود…یه آدم سمی اون مورد مثبت را در حرفاش به من یادآوری کرد …قصدش سمی بود ولی عدو شود سبب خیر


یعنی میخوام بگم که گاهی آدمهای سمی دورت، بهت یادآوری میکنند که موارد مثبتی داری و چقدر خوشبختی و بهش توجه نداری…
یا مثلا شما وقتی میفهمی آدم ها به جای اینکه الان ورزش باشند یا در حال مطالعه باشند و یا فیلم ببینن و …، دارند برای تو حرص میخورن، خب چی متوجه میشی؟ میفهمی که خوشبختی چون مسیر خودت را داری با آرامش طی میکنی
کبوتربانومی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۲۶بله مهشید جون
باشما موافقم 



.


.
دلبر خط کشی شده یعنی چی ؟
امروز ویسی که جواب نتیجه تستم و سوال های دیگه ام بود رو میذارید؟در همین پست وزیر همین کامنت جوابش رو میذارید؟
ممنونم از شما عزیزم
مهشیدمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۴۵کبوترجان بله عزیزم


ساعت ۲۰ انشاله
مهشیدمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۹:۰۱کبوتر جان سلام مجدد
متاسفانه کاری پیش آومد و نمیتونم ویس بگیرم…لطفا امشب چک کردی منتظر نمان که شرمنده نشم.فردا شب با پس فردا تقدیم میکنم
کبوتربانومی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۹:۳۱مشکلی نداره مهشید جون
.
از این جور مسائل پیش میاد.
.

.پس من شب جمعه یاشب شنبه ساعت ۲۰ اینجارو چک میکنم مهشید بانو 

.
مسئله ای نداره .طبیعیه
منم عجله ای ندارم
فاطمهمی گوید:
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۵:۱۷نیازمند این مطلب بودم و باهاش آروم شدم
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۱۸خدا رو شکر فاطمه جان♥️
کبوتربانومی گوید:
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۱:۲۲مهشید جون
.

.

.

.
من به کمک شما برای ادامه راه سفر قهرمانی ام احتیاج دارم ممنونم از اینکه راه رو نشون من میدید
اگه ویس سوم و نهایی که جواب نتیجه تست و مشخص شدن سفر قهرمانی بود رو بفرستید .
من سفر قهرمانی ام رو شروع می کنم و از سایت شما جدا میشم وبه طور کامل خداحافظی نمی کنم بعداز یک مدت طولانی برمیگردم و تجربه سفر قهرمانی ام رو برای شما و خوانندگان وبلاگ تون میگم
به امید دیدار مجدد با شما بانو
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۰۷کبوتربانو جان سفرقهرمانی تون مثل گاندی میمونه




میری به سمت مراقبه بدون آدمهای اطرافت
منتظرت هستیم
نازنینمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۵۰سلام مهشید جان. ممنون بابت مطالب خوبت
تا جایی که من متوجه شدم اگر حرف طرف مقابل موجب آسیب و ضرری به آدم نمیشه نیازی به پاسخ نیست. درسته؟
مهشیدمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۱۱سلام به روی ماه تون نازنین جان
خواهش میکنم عزیزم
بله دقیقا
و اکثر حرفای مردم هم موجب آسیب نیست
راعیمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۳۹مهشید جان چوم مثال زیاد میزنی خیلی تو ذهن میمونه

سریال شهرزاد ُ ندیدم.تیکهاشو تو اینستا دیدم و فرق شیرین و شهرزادو درک کردم
واجب شد برم ببینم
ممنون ازتون
هر دوشنبه و پنجشنبه من تو این سایتم و دارم به قول شما سفر مبرم
مهشیدمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۲۵راعی جان

نرگسمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۵:۴۳سلام مهشیدجان
میشه لطف کنی و در مورد موضوعاتی مثل ازدواج و تحصیل و مادری و اشتغال هم صحبت کنی؟ من میخوام مجددا به دانشگاه برم و ازدواج کنم و مادر بشم و شاغل باشم ولی حقیقتا میترسم همه ی این جنبه ها رو درکنار هم پیش ببرم و علتش هم عمدتا وظیفه ی مادری هست
اینکه رشته ی خوبی توی دانشگاه خوبی بخونی به خودی خود وقت و انرژی زیادی میبره و اینکه عاشق بچه باشی و دلت بخواد دو سه تا بچه داشتی در کنارش واقعا ترسناکه
ترس از بالارفتن سن و پیر شدن دارم اینکه بدنم توان اشتغال نداشته باشه و یا بچه هام بخاطر فاصله سنی زیادمون اذیت بشن
راستش این وسواس ها رو اصلا نداشتم ولی از وقتی وارد سایت ها و گروه های زنانه اینترنتی شدم که مدام راجع به مادران سن بالا و یا بچه هایی که بخاطر استغال مادرشون حساس هستن صحبت میکنن به شدت حساس و شکننده شدم
من دچار بیماری بودم و چندسال از عمرم هدر رفت و طرفی عشق درس خوندن توی رشته های علوم پزشکی دارم و اگر نخونم احساس ضعف میکنم
گاهی احساس میکنم کمالگرایی دارم ولی خب وقتی میبینم خیلی ها هستن به آرزوهاشون رسیدن و یه زن تمام و کمال هستن پس من هم میتونم میگم پس اگر کمالگرایی هم باشه در جهت مثبته و مضر نیست
میشه برامون در مورد اینکه چطور جنبه های مختلف زندگیمون رو کنترل کنیم و به بهترین نسخه خودمون برسیم صحبت کنی
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۳۵نرگش جان سلام به روی ماه تون
یادداشت کردم که در موردش صحبت بشه انشاله
بهارمی گوید:
۱۵ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۲۶سلام مهشید جان
من همسرم و خانوادش بشدت ادم های ایراد گیری هستن و اینکه همش بگن اینکار درسته و اون کار غلط یا باید فلان کارو اینجوری انجام داد و …خلاصه نصیحت خیلی میکنن که کارا اگه اونجوری انجام بشه درسته اگه نه نشون میده تو ادم بی مسئولیای هستی
همسرم هم اونجوریه و این خیلی اذیتم میکنه و باعث شده همیشه اضطراب داشته باشم دائما ایراد میگیره و از هیچی راضی نیس اینجوری بهم میفهمونه من بلد نیستم کارارو انجام بدم یا قبولم نداره
خیلی حس بدیه از طرفی هم سنای خودمو میبینم میبینم بهتر ازشون کارارو انجام میدم ولی چون همسرشون ایرادگیر نیس مورد قبول شوهرشونن و اعتماد بنفس خوبی دارن
مهشیدمی گوید:
۱۵ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۹:۳۵بهار جان سلام به روی ماه تون
یه موردی را نمیدونم تست کردی یا نه
این وقتایی که امنیت از ما گرفته میشه و از بهشت مون پرتاب میشیم بیرون و دلیلش هم همسرمون یا هر فرد دیگری هست، بهش نمیگیم! یا اگر بگیم زبان بیان مون عصبانی هست و باعث عکس العمل بدتر ازش میشیم….
آیا تا به حال تو محیطی آروم مثلا یه گپ چای خوری نشستین به همسرتون با آرامش و با محبت بگین چی به سرتون اومده؟
مثلا علی جان من یه موضوعی باعث شده که حالم بد بشه اونم این هستش که ما انگار تصمیم گیرنده نیستیم …دوست دارم خودت و خودم با هم تصمیم بگیریم و مدام باید و نباید و غلط و درست از دیگران دریافت نکنیم …باعث شده حس بدی به زندگی و روابط پیدا کنم و اضطراب بگیرم …
سورتمهمی گوید:
۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۵:۴۳مهشبد جان
کیف کردم از سایت تون
حواشی *** سایت باعث آشنایی من با سایت شما شد
یه آدم حسابی با یه سایت حسابی
دمت گرم
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۳۴سورتمه عزیز


جان تون سلامت
شیرینمی گوید:
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۱:۰۱مهشید جانم عالی و بی نظیری.
من خیلی وقته میشناسمتون شاید از ۶یا ۷سال پیش.اما خب چت کردن و تایپ خیلی خیلی کم انجام میدم.
اما الان دلم خواست به این اقیانوس آرام عقل و عاطفه یعنی شما مهشیدجانم عرض ادب کرده باشم.
ممنونم بابت مطالب.
برات آرزوهای خوب میکنم
برات آرزو میکنم هر طور که دوس داری بشه
وبلاگت مثل عسل شیرینه
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۳۳شیرین جان


خدا رو شاکرم …ممنونم از بازخورد مثبت تون
کبوتربانومی گوید:
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۰۸سلام مجددمهشید جون
.
.
؟

من تازگیا فهمیدم به شغل کارمندی بانک و پلیسی هم علاقه دارم
عجیبه چون شما گفتید زن دلبر از کارای کارمندی و وقت گیر خوشش نمیاد ولی من دلبر خالی ندارم و دانشمند و مادرم دارم.
به نظرتون طبیعیه
مرسی بانو
فرهادمی گوید:
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۶:۱۱سایت خوبی برای خانمها ایجاد شده
کاش خانم منم اینجا را بخونه
خسته شدم از این همه مشکل
حقم داره ناراحت باشه
خواهرمم و مادرمم رفتارشون بده
بین سه تا زن گیر کردم
دلم میخواد برم سر به بیابون بذارم از شر همه شون خلاص بشم
زهرامی گوید:
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۸:۱۰سلام دوست عزیز
بهترین کار قطع رابطه بین هر سه نفره
نه خانم تون را ببرید خونه تون نه مامان و خواهرتون بیان خونه شما.
یه مدت این مدلی سر کنن شاید ول کردن
خودتونم طرف کسی را نگیرید.
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۳۳به نظرم مشاوره بدین تا هم شما هم خانم تون، ملزم بشین که حرف سوم شخص رو گوش بدین…چون اینطوری هر حرف حقی که شما یا خانم تون یا خانواده همسرتون بزنن، طرفهای دیگر جبهه میگیرند…
ساحلِ عقیقمی گوید:
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۶:۳۸عالی بود مهشید خانم
استعداد فوق العاده ای در تولید محتوا دارید
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۰۷ساحلِ عقیق ممنونم از شما♥️♥️
فرهادمی گوید:
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۹:۵۶خانم زهرا
سلام
همین کار را کرده ام!
نه رفت و آمدی نه زنگی نه هیچی
ولی بازم دو طرف نق به جونم میزنن
خسته ام کردن
از ازدواج پشیمونم!
Mary
می گوید:
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۳:۱۲سلاممم مهشید جان
چند روزی هست با دقت بیشتری نوشته های سایت را میخونم و به کار میگیرم.
و واقعا تاثیرای خیلی خوبی دیدم ازشون
هم حس و حالم بهتر شده و هروقت ناراحت میشم از خودم سوال میپرسم تا بلاخره بفهمم دقیقا چمه،گارد داشتم نسبت به آشپزی ولی الان فقط برای حس و حال خودم میپزم و کلی انرژی میگیرم و کد بانو بودن و احساس میکنم با رنگ ها بازی میکنم و قشنگ میچینم.
یا مثلا قبلا سر هر تصمیمی پشیمون میشدم اما الان با چیزایی ک یادمون دادین بلد شدم که دقیقا باید چه کاری و کنم و بعدش هم پای حرفم وایستم. تازه رابطه طولانی مدت و کات کردم اما فهمیدم که باید سوگواری کنم و بعد کنارش بذارم و از خود خدا بخوام بهم صبرشو بده و بهترش رو.
روی عزت نفس، سایه ها، عادت ها
خلاصه همه چیز اثز گذار بود برام.
مرسی ازتون که تجربیاتتون و در اختیارمون میذارین.
نور باشه در زندگیتون و سبز باشین♥️
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۰۵ماری جان سلام به روی ماه تون
خدا رو شکر ♥️♥️♥️
خیلی خیلی خوشحال شدم که مفید بوده مطالب♥️
چقدر خوبه آدم تو مسیر سبک بالی قرار بگیره…
Leilaمی گوید:
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۳:۱۴سلام مهشید جان
میشه محبت کنی راجع به اینکه چجور کار بیرون از منزل و خونه رو به همراه یه فرزند هندل میکنی بگی. از فرزند داشتن تو شهر شلوغ و با وجود شاغل بودنم هراس دارم. شهر شلوغی مثل تهران خیلی زمان از ادم میگیره فقط ۳ ساعت هر روز تو ترافیکم. عملا تایم کمی ادم تو خونه میمونه. هزینه ها هم سر به فلک میکشه از پرستار بچه و مهد بگیر تا ..،
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۰۱سلام لیلا جان
حقیقتا برای یک خانم شاغل، با وجود بچه، باید محل کار نزدیک باشه یا کسی بچه را نگه داره (مثل خانواده ها یا مهد)
غیر از این باشه، واقعا زمان کم میاد و بچه هم این وسط آسیب میبینه…
هراس شما درسته …من همیشه میگم ۲۴ ساعت برای من کمه …من دوست دارم خیاطی کنم …آشپزی کنم…کیک بپزم …گلدوزی کنم و …ولی همه اینها با وجود اشتغال، اصلا وقتش نمیشه …چه برسه بخوای مسیر هم دور باشه و وقت مون در راه باشه…
به نظرم اگر اونقدر حقوق خوبه که هزینه ها را کم کنیم (با احتساب هزینه مهد و پرستار) یه مقدار قابل توجه بمونه، قابل قبول هست که آدم شاغل باشه و بچه داشته باشه …در غیر اینصورت باید یکی فدای اون یکی بشه
کبوتربانومی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۱:۴۹ببخشید مهشید جون
.
؟
که من چه جور دلبری هستم 
؟

.
میتونم یک سوال از شما بپرسم
من تیپم ساده ومحجبه است .یک خانمی که محجبه هست میتونه دلبروجودش زیاد باشه؟
می تونید یک مثالی بزنید از یک خانمی که هم محجبه هست و هم موفقه و هم دلبری زیاده داره ولی مثل من دلبر خط کشی شده است؟
چون دروبرم ازبس دختر برهنه با رفتارهای عجیب و غریب دیدم که با عشوه و لوندی مصنوعی دلبری میکنم ولی من وقتی خودمو میبینم که خیلی ساده و کم آرایش و محجبه ام در مقابل اونا واقعا تعجب می کنم مهشید جون
مرسی مهشید جان
Mary
می گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۰۲یک دفعه یه خانمی و توی تاپیک ها مثال زده بودند که مجری تلویزیونی هم بود
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۵۶مژده لواسانی
کبوتربانومی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۴:۲۲بله چقدر خوب

.من اجراهای برنامه ایشون رو دیدم و دوست شون دارم 

.
نمیدونستم ایشون هم یک زن دلبر هستن و یک زن دلبر خط کشی شده 



.
چه جالب
کبوتربانومی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۴:۲۷مهشید جون
.امشب ساعت ۲۰ویس سوم و نهایی رو میفرستید ؟
از اینکه به من کمک می کنید تا جاده سفر قهرمانی ام هموار و بی خطر باشه


.
پس من امشب به سایت تون سر بزنم؟
مرسی بانو
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۵:۰۰کبوترجان من چون شرایط ویس پیدا نمیکردم در کامنت ارسال کردم
هر چند دوست داشتم ویس بدم ولی مهیا نشد
کبوتربانومی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۵:۳۶اشکالی ندارد مهشید جون
.
آخه من خودمم نمی تونم ویس بدم خونه مون شلوغه 
.

.
چون دوست دارم نظر شما رو بدونم و نظر شما در این موضوع برام خیلی مهمه 
.


.

.
توی تایپ بهم بگید من مشکلی ندارم
ساعت ۲۰توی تایپ برام بنویسید جواب اون سوال رو ممنون میشم
میدونم زیاد و طولانی و سخت میشه اما چاره ای نیست
از شما و زحمتی که می کشید ممنونم مهشید بانو جانم
مرسی بانو
مهشیدمی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۵:۴۲سلامت باشی
در یک کامنت نوشتم دیدی؟
کبوتربانومی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۵:۴۸مهشید جان
.من سوالم درباره تحلیل نتیجه تست کهن الگوم و انرژی هام که گفتید بفرستم براتون و اینکه بعدش باید چیکار کنم و سفر قهرمانی ام رو چه جوری باید شروع کنم؟و دلبر خط کشی شده یعنی چی و من رو چرا دلبر خط کشی شده میدونید؟بود همین 
.
.
؟

.
ببخشیدشما جواب رو فرستادید؟ اون کامنت جواب کجاست؟ببخشید توی شلوغی کامنت ها پیدایش نمی کنم
میشه دوباره بفرستیداون کامنت رو
ممنون تون میشم نازنینم
کبوتربانومی گوید:
۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۵:۵۷بله مهشید بانوی عزیزم

.

.


.
کامنت جواب رو پیدا کردم
از اینکه به من کمک کردید ممنونم به امید دیدار مجدد با شما بانو جان
حکیمهمی گوید:
۱۳ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۶:۰۶سلام گرانبها جان
من اکثر پست های سایتتون خوندم و هیچکدوم ازون چیزایی که یاد دادی ندارم .
از یه طرف دیگه تو خیلی از اختلالاتی که گفتی دارمشون مثل کمالگرایی افراطی مثل شخصیت قربانی و…
به نظر شما منی که صفر نه، منفی ۲۰هستم
وقتی پست هاتو میخونم احساس می کنم خیلی دورم ازت و مطالبی که یادمیدی
تصمیم گرفتم رو یک چیز کارکنم تا ده ها چیز و مطلب پست و…
تمرکزم رو بذارم رو یک چیز توش عالی شم بعد مطلب پست بعدی
اگر بخوای یک مطلب یک نصیحت یکی از تجربیاتت به منی که اعتماد به نفس عزت نفس منفی صفر شخصیت تمام اون چیزایی گفتی تو سایت برعکسشم ، چه چیزی هست که تو ماه رمضون میخوام شروع کنم تمرین کنم.؟؟؟؟؟
ممنونم
مهشیدمی گوید:
۱۳ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۴:۴۸سلام حکیمه جان
به نظرم اطلاعات زیادی به مغز وارد کردن هم برخی مواقع آفت مغزی میشه…مثلا مواقعی که گیج بشیم و نا امید بشیم …
من پیشنهاد میدم که شما بخش سایه ها یا همون نیمه تاریک وجود را بخونین …کشف میکنین چرا مثلا حسادت دارید یا چرا مهرطلبی دارید و تو چه سکانس هایی در بچگی یا نوجوانی و … مشکل ایجاد شده و …بعدش شروع کنین با تمامی چیزای منفی در زندگی تون را به رسمیت شناختن…
همین!
آشتی کردن با تمامی آنچه بر شما گذشته و باعث چیزای منفی در زندگی تون شده، باعث میشه دیدتون باز بشه و اینقدر خودتون را آزار ندین…
خود این مسیر که میگم ممکن هست چندین روز و حتی ماه زمان بخواد …
من در اون مباحث در مورد غباررویی قصر وجودمون صحبت کردم…اینکه باید تمامی سیاه چال های و اتاق های تاریک قصرمون را ببینیم …سر بزنیم…دربش را باز کنیم …بریم داخلش…اجازه بدیم اون بخش درونی ما با ما صحبت کنه…اجازه بدیم غر بزنیم و گریه کنیم…مهم ترین قسمتی که درمان شروع میشه همینجاست…
این کار در ماه رمضان که راز و نیاز با خدا هم هست بیشتر میتونه نتیجه بده بهتون…
الهی خبرهای خوش ازتون بشنوم
حکیمهمی گوید:
۱۴ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۶:۰۴خیلی ممنونم





من گفتم خدایا اون چیزی که فکر میکنی لازمه برام و از زبون مهشید بشنوم و خودسازی و شروع کنم ان شالله. چون احساس میکنم خدا این روزا میل و اراده بیشتری بهم داده نسبت به ماه های قبلم.
امیدوارم یه روزی برسه که بیام از حال خوبی که پیداکردم و تغیرات عالی تو شخصیتم برات بگم از استرس ها و مهرطبی و هزاران مشکلی که رفع شده.
خدا خیرت بده که مطالب مفید میذاری برای رشد شخصیت و فکر بقیه.
من به چند نفر معرفی کردم سایت شمارو خیلی خوبه
مهشیدمی گوید:
۱۴ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۱۵حکیمه جان


سفر قهرمانی تون به خیر و خوشی و پر از سبک بالی
ممنون از لطف تون عزیزم
بهارمی گوید:
۱۵ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۲۸سلام مهشید جان
من همسرم و خانوادش بشدت ادم های ایراد گیری هستن و اینکه همش بگن اینکار درسته و اون کار غلط یا باید فلان کارو اینجوری انجام داد و …خلاصه نصیحت خیلی میکنن که کارا اگه اونجوری انجام بشه درسته اگه نه نشون میده تو ادم بی مسئولیای هستی
همسرم هم اونجوریه و این خیلی اذیتم میکنه و باعث شده همیشه اضطراب داشته باشم دائما ایراد میگیره و از هیچی راضی نیس اینجوری بهم میفهمونه من بلد نیستم کارارو انجام بدم یا قبولم نداره
خیلی حس بدیه از طرفی هم سنای خودمو میبینم میبینم بهتر ازشون کارارو انجام میدم ولی چون همسرشون ایرادگیر نیس مورد قبول شوهرشونن و اعتماد بنفس خوبی دارن