
صمیمیت یعنی ما دوست داریم با طرف مون راحت باشیم…
رفتارهایی که نشون میده ما صمیمی هستیم اینهاست:
*** حرفای خودمونی،
*** درد و دل،
*** صحبت از گره های ذهنی و روحی مون،
*** صحبت از حس های بدمون،
*** شوخی کردن،
*** از روابط خصوصی مون صحبت کردن،
*** بغل کردن،
*** روبوسی کردن،
*** دست دادن،
*** رفت و آمد زیاد و یا خبر ندادن به میزبان
و….
ما وقتی با فردی صمیمی هستیم یا میخوایم صمیمی باشیم، بهش سیگنال صمیمیت میدیم….
مثلا روابط عروس در خانواده همسرش:
*** وقتی ما با خانواده همسرمون دست گرم میدیم و روبوسی میکنیم سیگنال صمیمیت ارسال میشه؛
*** یا وقتی قبل از اینکه سوالی از من بکنن، خودم توضیح میدم که آره دیشب فلان غذا رو خوردیم و علی همسرم گفت چه خوشمزه بود…قراره امروز عصر بریم خرید کنیم …بابامم گفته آخر هفته بیا یه سر بزن و …این ها هم یعنی من با شما ندار هستم و سیگنال صمیمیت ارسال میشه؛
*** یا اینکه وقتی خانواده همسرمون سوال میکنند اونم سوال از سکانس هایی که خودشون حضور نداشتند و میخوان مطلع بشن و مطلع شدن و نشدن شون، توفیری نداره، ما به سوالات قشنگ مو به مو جواب میدیم…پاسخ به این سوالات، یعنی ما با هم که چیز پنهونی نداریم و سیگنال صمیمیت ارسال میشه؛
*** وقتی ما هر وقت و بی وقت و بدون در نظر گرفتن تایم به خونه کسی میریم، یعنی تعارفات را بذارید کنار! ما با هم ندار هستیم…من فکر نمیکنم که شما شاید میوه و شیرینی ندارید و یا خونه تون به هم ریخته است …چون مشکلی نیست اگر اینها رخ بده…ما که با هم تعارف نداریم…
اینجا هم سیگنال صمیمیت ارسال میشه (شایدم سیگنال گستاخی + صمیمیت 🙂 ) …گستاخی زمانی رخ میده که میزبان دوست نداره صمیمی بشه و ما میخوایم صمیمی بشیم و اهمیتی به حال و احوالش نمیدیم…
ما آدمها دوست نداریم به خودمون و بقیه سخت بگیریم و درگیر قید و بندهای زیادی باشیم…دوست نداریم برای هر حرکتی، مدام تجزیه تحلیل کنیم که خروجی اون حرکت چیه….برای آدمها سخت میشه که در جلسات غیرصمیمی شرکت کنند…
مثلا فرض کنین رفتیم یه خونه ای که مجبوریم لباس رسمی بپوشیم…باید یه مدتی روی مبل بشینیم و راه نریم و جلومون خوراکی های پذیرایی میگیرند با احتیاط برداریم و قشنگ بخوریم …
و وقتی رسیدیم خونه خودمون، لباس عوض میکنیم و اون شلوار گل گلی خونگی را میپوشیم نفس راحت میکشیم و احیانا آرایشی چیزی داریم میشوریم و سبک میشیم…
یا مثلا ما با همکاران مون راه صمیمیت را در پیش میگیریم، چون در طول روز هشت ساعت باهاشون زندگی مشترک داریم ….وقتی رسمی باشیم خودمون اذیت میشیم…دوست داریم تایم های مشترک مون در حین کار، بگو بخند و دوستانه باشه
اما صمیمیت یه آفت بزرگی داره، اونم مرزبندی هایی هست که “امکان داره” از بین بره…
کلمه “ممکن” را استفاده میکنیم چون برخی آدمها، تحت هر شرایطی، آدم حسابی و محترم هستند و مرزهای دیگران را در نظر میگیرند ولی خیلی ها با سیگنال های صمیمیت از طرف ما، مرز و محدوده ما را در زیر پا میذارند…
وارد حیطه امن ما میشن و ناامنش میکنند…
چیزایی که تو اون حیطه، دیدن و شنیدن را از اونجا بر میدارند و می برند جاهای دیگه و ما یهویی میبینیم که سر زبون ها افتادیم و چیزایی پشت مون و جلومون گفته میشه که دوست نداشتیم همه بدونن…یا اینکه توصیه هایی به ما میکنند که خودمون واقفیم ولی نمیخوایم از بقیه بشنویم…
مثل این هستش که هفته قبل با همسرمون دعوا داشتیم و تموم شده رفته و الان جوجو سوسو هستیم با هم 🙂
ولی هنوز بقیه دارند در مورد همون دعوای ما حرف میزنن و یا سرکوفت میدن، یا خوشحالن از اون دعوا و یا توصیه میکنند که چطور با همسرمون رفتار کنیم…
ما با صمیمیت میتونیم امتیازات زیادی بگیریم و همچنین امتیازات زیادی هم از دست بدیم…
به عنوان خانمی که سالها قبل رفتار صمیمی داشتم، امتیازاتش را دیدم و خیلی هم خوش گذشته…ولی دود این صمیمیت در جای اشتباه هم تو چشمم زیاد رفته …مثل زمانی که برای همکارم درد و دل کردم و بعدش از آدمهای دیگر همون درد و دل را شنیدم و حرفم پخش شده…
دو معیار، برای اینکه تصمیم بگیریم سیگنال صمیمیت بفرستیم یا نه، باید برای ما مهم باشه:
۱) فردی که برای صمیمیت انتخاب کردیم، چطور آدمی است؟ می شناسیمش؟
۲) مکانی که در اونجا میخوایم صمیمی بشیم، چطور مکانی است؟ می شناسیمش؟
مثال:
یه تازه عروس پیش خودش میگه: خانواده همسرم به نظر میرسه خوب باشند…مشکلی باهاشون نداشتم…پس صمیمی میشم…
اما اما اما
این تازه عروس، همین جا باید توقف کنه!
چون هیچ وقت یه تازه عروس نمیتونه ادعا کنه که شناخت کافی نسبت به خانواده همسرش داره! شناخت در طول چند سال رفت و آمد حاصل میشه…
بنابراین، اینکه یه عروس بگه:
“به نظر میرسه”…
” حدس میزنم “…
“احتمالا”…
“وایب خوب ازشون میگیرم” …
تمامی اینها میشه فرضیه!
یعنی اون عروس اگر بخواد در ابتدای راه، سیگنال صمیمیت بفرسته، باید متوجه باشه که این کارش ریسک داره! ممکن هستش سیگنال صمیمیت بفرسته و خانواده همسر ترجمه شون این باشه: این عروس گوگولی و صمیمی را میشه ازش کار کشید…کوزتش کرد…کارامون را بدیم انجام بده…رُب خواستیم بپزیم عروس مون میتونه بیاد از صبح تا شب پای گاز … (من این رب پختن را تو یه تاپیکی دیدم دیگه تو ذهنم مونده )
فرش خواستیم بشوریم روش حساب کنیم …
بعد ما به عنوان عروسی که قبلا سیگنال صمیمیت ارسال کرده ایم، تا چنین درخواست هایی می بینیم اولا “نه گفتن” را برای خودمون سخت کردیم و دوم اینکه اگر بگیم نه، مادرشوهرمون آمادگی نه شنیدن را نداره چون قبلا سیگنال صمیمیت را از ما اشتباه دریافت کرده…
و مهمترین قسمت موضوع این هستش که ما اجازه دادیم این درخواست ها بیاد! ما منظورمون این نبوده که وقت ما و توان ما و شرح وظایف ما را تغییر بدن…ما برنامه ریزی خودمون را داشتیم …اونا ولی وارد این مرز و محدوده ما شدند…
مثال:
به عنوان یه تازه عروس با جاری داریم گپ میزنیم …جاری شروع میکنه بدگویی خانواده شوهر را میکنه و از بلاهایی که به سرش آوردن صحبت میکنه…ما سیگنال همدردی و صمیمیت میفرستیم و اظهار ناراحتی میکنیم…دل به دلش میدیم و میگیم:
وای چه آدمای بیخودی هستند!
و همین حرف ما میتونه ریسک بزرگی باشه و یه جایی به گوش خانواده همسرمون برسه!
و کلی از این مدل مثال ها…
یه دوستی میگفت که خانواده همسرش بهترین بودند تو این سالها….بسیار خوش قلب و مهربون و با درک و طرفدار عروس و …
میخوام بگم ما نتایج خوب از خانواده همسرمون هم ممکن هست داشته باشیم اما ماهیت این موضوع بازم ریسک داره و با اما و اگر همراه هست…
بنابراین من به عنوان یه خانم عاقل و دوراندیش باید به این نتیجه برسم که هم مکان (تجمع های فامیل های همسر) و هم مخاطب (فامیلهای همسر)، برای صمیمیت نمیتونن کاندید ما بشن …
بنابراین درسته که صمیمیت راه ساده و دلچسبی هست، ولی عواقب و نتایج آن، میتونه به قدری وحشتناک باشه که این دلچسب و ساده بودن در برابرش کمرنگ و یا بی ارزش بشه…
به نظر من این رفتارها درسته:
۱) سعی کن تا زمانی که دعوت نشدی نری:
ممکن هست برخی عروس ها بگن که همسرشون مجبورشون میکنه برن و اگر نرن، دعوا میشه…من میگم عیبی نداره برو: چون مجبور هستی بری و شاید با مشاوره و تلاش نتونستی نظر همسرت را عوض کنی…برای چنین موضوعی هم مشاورین، طلاق تجویز نمی کنند…به هر صورت باید تا جایی که میشه تلاش کرد)
۲) دست بده ولی روبوسی و بغل و برخوردهای بدنی را انجام نده…این رفتارها، سیگنال صمیمیت با دوز بالایی ارسال میکنه و من ترجیح میدم فقط برای تبریک عیدها این کار انجام بشه…
۳) در جمع خانواده همسر، بیشتر شنونده باش مگر اینکه سوال ازت بشه…جواب سوال هایی که دوست نداری را هم محترمانه رد کن…
مثلا: گوشت و مرغ زیاد میخورید؟ در ماه چند کیلو؟
جواب: حقیقتا حساب کتاب نمیکنم
مثلا:مامانت عید جایی نمیره؟
جواب: حقیقتا نمیدونم هنوز که چیزی نگفته به من…
مثال: لباسای عیدت چند شد؟
نمیدونم حساب نکردم…این مانتو را هم اینترنتی با چند تا چیز دیگه خریدم یادم نیست چند شد…همسرم خرید …
مثال: عید سفر میرید؟
جواب: حقیقتا هنوز تصمیم نگرفتیم
و..
۴) با لباس تو خونه نرو خونه شون…سعی کن لباس مهمونی بپوشی….
۵) اگر در فرهنگ شون، وقتی مهمون میاد باید عروس کمک کنه و بقیه بشینن، همون اول خودشیرینی نکن و کوزت نشو چون تا آخرش همین نقش را بهت میدن…
اگر همه دارند کمک میدن، تو در حد معقول و نه بیشتر از بقیه، انجام بده…
البته من معتقدم، میزبان صفر تا صد را باید انجام بده و از مهمون کار نکشه…ولی شده خونه مادربزرگ خودم، صفر تا صد را انجام دادم چون مادربزرگم نمیتونه میزبانی کنه و به زور راه میره…
یا مثلا گاهی میری خونه مادرهمسرت و ایشون تنهاست و نشست و برخواست براش مشکل هستش، خب باید کمک کرد …
از طرفی وقتی ما هر روز خودمون بدون دعوت میریم جایی، دیگه خیلی مهمون محسوب نمیشیم…یا وقتی همیشه ما مهمونیم و مادرشوهر همیشه میزبان هست هم نمیشه بگیم ما هیچ کاری نباید بکنیم(خونه ما نمیان و ما میریم همیشه)…
برای همین بود که گفتم بدون دعوت نری، کار درستی هست…
۶) عبوس نباش…لبخند داشته باش…چهره مهربان بگیر …ولی بخوای جوک بگی، یا مسخره بازی در بیاری، یا تو سر و کله هم بزنین و شوخی های فیزیکی و … کنین، واردش نشو…
۷) سعی کن از کلماتی استفاده کنی که رسمی باشه…به جای تو بگو شما…به جای بگیر بگو بفرمایید…استدعا میکنم …عذرخواهی میکنم …جسارتا…
دقیقا همون کلماتی که در شرکت مون به کار می بریم را گفتم…ولی لحن خودمونی تر …
۸) سعی کن که به افراد جمع حس مثبت بدی…اگر رنگ مویی باشه بگو چه زیبا شدین …اگر تغییری رخ داده باشه بگو عالی شده…ولی منفی ها را نگو که باعث جبهه گیری و کدورت های بعدی نشی…
۹) اگر متلک و کنایه شنیدی، مقابله نکن…از مهارت های خودت استفاده کن …به خودت مسلط باش و خودت را باور داشته باش و قدرت متلک ها و کنایه ها را ناچیز کن…
خیلی اوقات در جمعی بودم و کسی برای چزوندن، کنایه ای گفته…گاهی جوری رفتار میکنم که انگار نشنیدم…اینطوری باعث میشه طرف تیرش به سنگ بخوره…
کل کل کردن، باعث میشه وجهه آدم بیاد پایین… مخصوصا که طرف مقابل ما سطحش پایین باشه…کل کل باعث میشه که روی افراد به روی هم بازتر بشه و هیچ وقت هم این موارد، برنده ای نداره…در خانواده همسرمون و خودمون، هر گونه کل کل باعث میشه که یه چیزایی از دست بره…چون ما آدمهایی هستیم که بلاخره چشم تو چشم میشیم و غریبه نیستیم که بگیم تموم شد و رفت …
۱۰) مثلا وقتی یک نفر تو جمع داره مدام برای زندگی تو و همسرت تصمیم میگیره (مثلا میگن با ماشین علی، عید بریم مسافرت)، همون موقع قرار نیست که مقابله کنی…وقت برای “وتو” کردن این تصمیمات هست…بذار بعدا با خود همسرت علی، گفتگو کنی…میدونین چرا؟ چون اونها بدون اینکه نظر تو را بپرسن تصمیم گرفتند …پس لزومی نداره بخوای اونجا به زور مقابله کنی…تو هم تو خونه و زندگی مشترکت در غیاب اونها، برای زندگی تون تصمیم بگیر…
با من همراه باشین در قسمت بعدی و مثال های بیشتر
دیدگاه ها (49)
نازگل_بانوومی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۸:۳۳عالی بود مهشید جان😍
ممنون از وقتی که میذاری
مسیرت هموار، راهت روشن و عاقبتت به خیر😘😘
مهشیدمی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۵۷نازگل جان درود بر شما🥰😍😍🙏🙏
همچنین عزیزم
بانوی تلاشگرمی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۳۴گرانبها جان برخوردمون زمانی که میزبان هستیم و مهمان خوش صحبتمون توی خونه ما لام تا کام حرف نمیزنه چی باید باشه که هم صمیمیت ایجاد نشه و هم سردی سکوت اذیت کننده نباشه؟
مهشیدمی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۲۰جان تون سلامت
چشم در اولین فرصت براتون مینویسم
Maryam🌱می گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۹:۱۹ممنون مهشید جان💖
حواسم بود پنجشنبه هست و تاپیک جدیدی داریم😁
زهرامی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۰۱سلام
وقتی با مثال توصیح میدین فهمش خیلی بهتره
راستش برام خیلی شنیدن کنایه و پاسخ ندادن سخته ، دلم میخواد حرفی که خوردم محترمانه جواب بدم
مثلا به همسرت بخوای توکاری کمک کتی بعد طرف به ادعای شوخی بگه توکارت در همسرداری چیزی نمیشه ، واقعا سخته سکوت کردن
مهشیدمی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۰۲سلام به روی ماه تون
حقیقتا همیشه جواب ندادن،نتیجه بخش نیست…
یکی از دوستانم میگفت که اوایل ازدواج، دیر رسیدیم به مهمونی …غذای من و شوهرم را گذاشته بودند و رسیدیم و خوردیم ….همسرم داشت میرفت بشقاب خودم و خودش رو بشوره…
مادرهمسرم گفت نه نه خودت بشور …مردا که نباید ظرف بشورن…
دوستمم محترمانه گفته:
من کارمندم و همسرم باید یاد بگیره که کارای مشترک زیادی بین ما ممکن هست باشه و وظیفه ها به جنسیت برچسب نمیخوره…مامان بذارید از الان این چیزا جا بیوفته …پس فردا کار من و همسرم سخت میشه با این منوال …
و مادرهمسرش هم گفته خب راست میگی اوکی…
میخوام بگم همیشه سکوت نکنیم ولی خیلی از موارد جواب نداره …
تا وقتی که یه حرف آسیب زننده یا جلوی راهت را سد نکرده، باد هواست
مهشیدمی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۰۳سلام به روی ماه تون
حقیقتا همیشه جواب ندادن،نتیجه بخش نیست…
یکی از دوستانم میگفت که اوایل ازدواج، دیر رسیدیم به مهمونی …غذای من و شوهرم را گذاشته بودند و رسیدیم و خوردیم ….همسرم داشت میرفت بشقاب خودم و خودش رو بشوره…
مادرهمسرم گفت نه نه خودت بشور …مردا که نباید ظرف بشورن…
دوستمم محترمانه گفته:
من کارمندم و همسرم باید یاد بگیره که کارای مشترک زیادی بین ما ممکن هست باشه و وظیفه ها به جنسیت برچسب نمیخوره…مامان بذارید از الان این چیزا جا بیوفته …پس فردا کار من و همسرم سخت میشه با این منوال …
و مادرهمسرش هم گفته خب راست میگی اوکی…
میخوام بگم همیشه سکوت نکنیم ولی خیلی از موارد جواب نداره …
تا وقتی که یه حرف آسیب زننده یا جلوی راهت را سد نکرده، باد هواست
پرستومی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۴۱ممنون مهشید جان🧡ولی ی جایی هست که با نادیده گرفتن کنایه ها طرف بدتر میکنه و بیشتر میکنه اذیت هاشو درواقع پررو تر میشه و میبینه دیوار من کوتاهه بیشتر سواستفاده میکنه
اون موقع باید چه کرد؟
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۳۲پرستو جان 🧡
بله منم تو متنم مثال های متفاوت نزدم در این زمینه
گاهی باید جواب داد
گاهی باید لبخند ریلکس زد به نشانه اینکه طرف بفهمه نتونسته اذیتت کنه
گاهی باید جواب های پرت و پلا داد که طرف گیج بشه
گاهی باید جواب کوبنده ولی محترمانه داد که طرف کلا کلامش قطع بشه و سکوت کنه
اینها مهارت های مختلفی هستند که همگی نیاز به ریلکس بودن داره
من سعی دارم مثال های مختلف ازش در قسمت های بعدی بزنم
منیرهمی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۴۷مثل همیشه عالی مهشید جان،واقعا این خود ما هستیم که با رفتار درست و خط کشی شده به دیگران سیگنال میدیم که چطور با ما رفتار کنند😊❤️😇
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۳۳منیره جان ❤️❤️
دقیقا درسته❤️
همامی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۷:۰۸مهشید خانم عزیز
ممنون از مطالب خوب تون🤗🤗🤗
حسم میگه این سایت کم کم خیلی مشهور میشه و شما می تونی خیلی خوب مدیریتش کنی.
کاش مثل *** سایت تبادل نظر و چت کردن هم میذاشتین
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۳۴هما جان ❤️
انشاله خیره🙏🙏
فریمامی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۷:۵۰سلام مهشید خدا قوت
مرسی از مطلب جدیدت جواب خیلی از سوالامو گرفتم ، یادمه یه جا یه کامنتی گذاشته بودی نمیدونم کجا بود تاپیکای بانو ارتمیس بود یا نه ولی خیلی دوست دارم اون کامنتتو پیدا کنم با اب طلا بنویسم بزنم دیوار به قدری خوب توضیح داده بودی که هنوز بعد از گذشت دو یا سه سال یادمه ، اون کامنتم راجع به صمیمت بود منتهی درباره دوست نوشته بودی متاسفانه یادم نیست ولی این مفهموم به ذهنم میاد که حتی با دوست صمیمی درسته صمیمی هستیم اما باز یه خط قرمزهایی داریم حیف یادم نمیاد خیلی کاربردی بود تاپیکای بانورو چک میکنم اگر پیدا کنم اینجا میزارمش
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۰:۳۴فریما جان💖
ممنونم از همراهی همیشگی تون🙏🙏
فریمامی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۷:۵۷راستی مهشید نمیخوام ذهنتو مشغول کنم چون احتمالا مطالب گوناگونی ازت خواستن اما یه سوالی مغزمو مشغول کرده ،
من خودم از اوناییم که والدین سمی داشتم و متاسفانه الان که بزرگ شدم اون حس که یه فرزند باید داشته باشه رو ندارم اونایی که همچین حسایی دارن چطور میتونن ترمیمش کن البته میدونم که باید از مشاور کمک بگیری اما خوب فعلا شرایط اقتصادی این اجازه رو نمیده
گفتم بپرسم ببینم چطور میشه این احساسات رو درست کرد من اصلا نمیتونم به دستورات دین عمل کنم چون خیلی بهم آسیب زدن و احساس بی ارزشی دادن خودم خودمو دوست ندارم نمیتونم به اونا با دستورات دین عمل کنم و خوب باشم یه راه دیگه باید باشه خودت میدونی از بچگی گفتن به پدرومادر نیکی کنید من اصلا دوست ندارم ببینمشون چه رسد به نیکی …
رویامی گوید:
۱۷ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۱۳من حال شما رو می فهمم منم خیلی وقتا با اکراه میرم خونه مادرم با اینکه اگه ازش بپرسی خودش رو فداکارترین مادر دنیا میدونه می وقتی اونا از آسیبی که زدن درکی ندارن من با اینکه این غصه ها رو قلبمه باز میرم و هرگز در موردش حرف نزدم و همیشه یه گوشه ذهنمه خدا بخاطر این صبرم برام جبران می کنه. یه نکته ای هم مهشید گفته بود قبلا بهم وقتی تو خوشی ها یاد اون زخم ها می افتی بگو به خودت اینا دیگه گذشته و من الان حالم خوبه. من دارم این رو تمرین می کنم چون همیشه تو حال خوبم اون زخم ها میاد بالا و آزارم میده.شما هم اگه دلت صاف نیست حداقل ها رو رعایت کن و احترام شون رو نگه دار. اونکه زخم میزنه خودش زخم خورده هست. شما این زنجیره رو قطع کن💪🥰
فریمامی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۵:۲۳سلام رویا جون ممنونم از نظرت اول کامنتت گفتی وقتی میری خونشون یعنی ازدواج کردی دوری منم اگه همچین شرایطی داشتم قطعا رفتارم بهتر میشد اما متاسفانه همیشه نزدیکم ، یه ویژگی که مامانم دارهاینه که با حرفاش شدیدا انرژی خواره شدید این باعث شد من همیشه از زندگی عقب بمونم تو همه زمینه ها که فکرشو بکنی اما خوب الان دیگه اجازه انرژی خواری نمیدم اما دیگه خودم خسته شدم از خونه پدر …
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۰۱فریما جان
خیلی خیلی سخته عزیزم میدونم
ایلدا جان و رویا جان هم براتون نوشتند
اینکه کسی که زخم زده، خودش زخم خورده بوده و درکی هم از خروجی رفتارش روی ما احیانا نداره و یا اگر داره، خودش را جلاد میدونه و محق!
اما ما آیا باید ذهن مون تا همیشه درگیر این موارد باشه؟ پس چه زمانی از بند این ها خلاص میشیم؟ باید به خودمون و روح مون ارزش بدیم و رها کنیم…گذشته ما تحت تاثیر والدین بوده و اگر هم بخواد الانم درگیرش باشه، ما کل زندگی و فرصت های شادی را باختیم!
رویا جان هم گفتند “حداقل ها” …من واقعا معتقدم که وقتی ناراحتیم، قرار نیست خیلی هم آفر به دیگران بدیم…حداقل ها را رعایت کنیم…مثلا دوستی داریم که در حق مون بدی را به اوج رسونده …قرار نیست دیگه بهش اعتماد کنیم…قرار نیست باهاش رفت و آمد کنیم…قرار نیست به محدوده مون واردش کنیم …ولی اون یه انسان هست و ما هم انسانیم…باید انسانی رفتار کنیم…انسانی رفتار کردن، فراتر از هر زخم و شادی ای هست…مثلا در موردش حرف نزنیم و فراموشش کنیم…اینکه بخوایم وارد یه جنگ روانی بشیم هم خودمون اذیت میشیم هم انسانی نیست…
کتاب تو آغازگر نبودی که ایلدا جان هم معرفی کردند خوبه…من خوندمش
فریمامی گوید:
۲۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۳۳سلام مرسی مهشید جان
سعی میکنم به توصیه هات عمل کنم امیدوارم به نتیجه برسم 🥺💔
هاجرمی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۰:۰۱سلام مهشید جان😍😍
یه چالش ناشناس گذاشتم یکی اومد پشت سر شما هیت داد
من تازه واردم به *** سایت
باعث شد که برم سرگذشت تون را بخونم و اینجا را پیدا کنم.
دمت گرم که ناامید نشدین
دمت گرم که راه موفقیت را مجانی به بقیه نشون میدین
اون آدم که هیت داد من را با یه گنج آشنا کرد
گنج ها صدا نمیدن
پول خوردها پر سر و صدا هستند
ممنون به خاطر اینکه آدم درستی تو این دنیا هستین👏👏👏
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۰۲هاجر جان سلام به روی ماه تون 😍
خدا رو شاکرم که مطالبم برای شما مفید بود😍
بله من همیشه میگم تبلیغ منفی هم بازم تبلیغ هستش
Leilaمی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۰:۵۵عالی بود مهشید جان، استفاده کردم
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۰۲Leila جان 😍
شیرینمی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۲:۰۵ممنون مهشید عزیز
آدمِ ناب💖
آلپمی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۳:۱۰فکر میکنم همه این کاربری ها که ازت تعریف میکنن خودتی
بعید میدونم این سایت به چشم کسی بیاد
مطالبت اصلا طرفدار نداره و سطحیه
بعدش اینجا تبادل نظر راه بندازی و کاربرها آزاد نظر بذارن سریع سایت بسته میشه
برای همین اونجا که اسمش را ستاره دار میکنی اومده ادمین گرفته
فکر کردی راحته سایت زدن؟
فکر کردی الان میتونی رقابت کنی؟
کامنت مخالف ها را هم تایید نمیکنی😀 بعد میخوای تبادل نظر بذاری و کاربرها با موبایل ثبت نام کنند و تاپیک بزنن و ..
شتر در خواب بیند پنبه دانه😙
سپنتامی گوید:
۱۷ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۵۰حالا تو فکر کن منم مهشید باشم
یه چیزی میخوام بهت بگم
اگر اینجا مهم نبود تو اینجا نبودی
اگر مهم نبود اینقدر اطلاعات نداشتی
من ندیدم مهشبد جون جایی تو تاپیکاشون گفته باشن که میخوام سایتم را تغییر بدم مگه اینکه در کامنت گفته باشن
من همه تاپیک های مهشید را خوندم از وقتی سایت زدن ولی همه کامنت ها را نخوندم.
پس تو تمام تاپیک ها را با کامنت هاش خوندی یعنی اینقدر پیگیری.این نشون میده که اذیت میشی اگه اینجا دیده بشه یا ارتقا داده بشه.
اینو در خودت باید حلش کنی تا اذیت نشی از دیده شدن بقیه😚
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۰۹کاربر آلپ:
به چشم
شیرینمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۲۲سلام
سایت زدن راحت نیست
اما من و امثال من حمایت میکنیم که مهشیدجان سایت بزنن نه فقط بخاطر مهشید جان بلکه بخاطر خودمون و آگاهی که با مطالبشون به دست میاریم.
کاش شما و امثال شما هم به فکر خودتون باشید حسادت نابودتون میکنه.
ندامی گوید:
۱۶ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۳:۴۲سلام، چقد قشنگ نوشتین، خیلی به دلم نشست 👏👏👏
مبحث قبلی که درباره اتوریته منشی شرکتتون بود، درسته که ایشون بسیار مقتدر هستن ولی بنظرم پشت صحنه هم به صورت مستقیم یا غیرمستقیم اختیاراتی به ایشون داده شده
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۰۷ندا جان💖
درسته
حقیقتا اختیارات گرفتن از سمت مدیر ما یه کمی مهارت میخواد و ایشون مهارت اختیارات گرفتن را هم فکر میکنم داشتند…
فاطمهمی گوید:
۱۷ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۰:۰۶سلام مهشید خانم
درسته کل کل کردن باعث میشه وجهه آدم بیاد پایین
اما با احساس حماقت جواب ندادن چطور کنار بیایم
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۰۶سلام به روی ماه تون
فاطمه جان من بالاتر هم نوشتم
👇👇👇👇👇👇
بله منم تو متنم مثال های متفاوت نزدم در این زمینه
گاهی باید جواب داد
گاهی باید لبخند ریلکس زد به نشانه اینکه طرف بفهمه نتونسته اذیتت کنه
گاهی باید جواب های پرت و پلا داد که طرف گیج بشه
گاهی باید جواب کوبنده ولی محترمانه داد که طرف کلا کلامش قطع بشه و سکوت کنه
اینها مهارت های مختلفی هستند که همگی نیاز به ریلکس بودن داره
من سعی دارم مثال های مختلف ازش در قسمت های بعدی بزنم
👆👆👆👆👆👆
رمز و رازمی گوید:
۱۷ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۱:۳۶خیلی خوب توضیح میدین
منم از همون عروسام که فکر کردم صمیمیت خوبه و بعد از ۲ سال چوبشو خوردم!
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۰۴رمز و راز عزیز💖
حکیمهمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۹:۰۲من بارها در این موقعیت ها قرار گرفتم
ولی به خاطر عزت نفس پایینی همیشه حس میکردم که باید بقیه رو سرگرم کنم باید حرف بزنم باید شوخی کنم یا… که منو ببینن بقیه وگرنه کسی توجهی بهم نمیکنه و حس بی عرضه گی بهم دست میده
اینم مهمه تو عدم صمیمیت
و اینکه بارها شده میخواستم صمیمی نشم ارزش خودم رو حفظ کنم ، اما تهش جاهایی که سخت میشه زندگیم و حس میکنم باید برم با بقیه درد و دل کنم که خالی شم که همدردی بگیرم ،صمیمیت خیلی اوقات باعث میشه بشدت حس شادی کنم احساس کنم منم یکی و دارم که بتونم کلی باهاش بخندم خودواقعیمو نشون بدم و راحت باشم منو بخاطر خودواقعیم بخواد و اینکه احساس بی کسی نکنم و خیلی چیزای دیگه
اما بعد از طرف همون ادما) در موقعیت های خاص دلم شکسته میشه و احساس میکنم منی که اینهمه لطف درحقش کردم دست کم میگیره ذره ای برام ارزش قائل نی، اون آدمایی که احترام نگذاشتن خیلی بالا مببینه.
شما با این احساس که آدما نیاز دارن به وابستگی تعلق، درد و دل و…. چیکار میکنید؟
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۰۴حکیمه جان
من برای این مورد فکر کنم باید ویس بدم…همچنین موردی که گفتین منتشر نشه …انشاله در اسرع وقت
حکیمهمی گوید:
۱۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۶:۴۰مرسییی😍😍😍 مشکلی نیس هر موقع وقت داشتین
مهشیدمی گوید:
۲۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۱:۵۱حکیمه جان در همون پستی که کامنت خصوصی زده بودین ویس تقدیم کردم …برداشتین بفرمایید تا ویس را بردارم
ایلدامی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۰۹:۵۵مهشید عزیز مثل همیشه عالی بود .
ممنونم
با اجازه ی شما ، به کامنت دوست عزیز که درباره ی تروما های گذشته و کودکی گفتن که چیکار کنیم من چهارتا از کتاب هایی که خیلی کمکم کرد و عالی هستن رو معرفی میکنم کتاب های : تو آغازگر نبودی ،دختری با هزاران زخم ، هیچ بخشی از ما بد نیست و بدن فراموش نمی کند خیلی خوب هستن و به من خیلی کمک کردن .
توصیه میکنم در این باره این کتاب ها رو بخونن .
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۱۰ایلدای عزیز❤️❤️
فریمامی گوید:
۲۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۲:۳۵سلام ممنونم از معرفیت ایلدا جان لطف کردی 🤗❤
مهشیدمی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۱:۰۳شیرین جان 😍
ممنونم
دریامی گوید:
۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۲:۲۱من تنها کار درستی که کردم این بود اصلا از اولش باهاشون صمیمی نشدم و کوزت نشدم . هرچن اونها انتظار کوزت شدن داشتن
مهشیدمی گوید:
۲۰ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۱:۵۰خیلی خوبه دریا جان
ساحلِ عقیقمی گوید:
۱۹ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۳:۵۶سلام مهشید جان مثل همیشه👌❤️
یه سوال داشتم شاید به موضوع تاپیک ربطی نداشته باشه
من وقتی که دارم درس میخونم فکرای مزاحم زیادی دارم و واقعا نمی دونم چی کار کنم گاهی اوقات به خودم میام میبینم خیلی وقته تو افکارم غرقم
اگه راهکارید داری خوشحال میشم بگید
Nazaninمی گوید:
۲۷ اسفند ۱۴۰۳ در ۲۰:۴۹ممنونم مهشید جان بابت قلب بزرگتون
که این اگاهی ها رو برای هم نوعانتون به اشتراک میزارین🌹
خیلی مفید و عالین
مهشیدمی گوید:
۲۸ اسفند ۱۴۰۳ در ۱۹:۱۱نازنین جان 🧡🙏